مجتبی جان دخترت سمانه و نوه هایت سراغت را می گیرند
نامه مجتبی نوری به برادرش حمید رضا نوری در کمپ آلبانی
انجمن نجات مرکز اراکیکشنبه 9 مهر 1402

سلام حمید رضا. خوبی؟ امروز تصمیم گرفتم برایت نامه ای بنویسم.
نمی دانم در چه شرایطی هستی؟ کاش راه تماسی بود تا از وضع و حالت باخبر می شدم. دلتنگت هستم. فیلم هایی که بعد از ورود پلیس آلبانی به کمپ تان را چندین بار مرور کردم فقط به امید آنکه تو را در میان جمعیت ببینم. اما متاسفانه شما را در فیلم ندیدم. آنقدر دلتنگ بودم که گفتم برایت نامه بنویسم و با تو درد دل کنم. طی این سالهای دوری و بی خبری یک بار در پادگان اشرف در عراق توانستم از نزدیک ببینمت. از آن زمان تا به حال نتوانستم با شما دیداری داشته باشم و تماسی از طرف شما هم نبوده است.
حمید رضا جان خانواده دلتنگت هستند. بخصوص پدر که دلش می خواهد حتی شده یک بار دیگر تو را در آغوش بگیرد. وقتی با او صحبت می کنم می گوید پس این حمید رضا کی می آید؟ حداقل دلت به حال پدر بسوزد. ماندن در آن کمپ بسته کافیست. خودت را نجات بده. دخترت سمانه و نوه هایت سراغ شما را می گیرند. هنوز هم دیر نشده، همه ما انتظار آمدنت را می کشیم، هر چه زودتر خودت را نجات بده و به آغوش خانواده برگرد .
به امید آن روز
برادرت – مجتبی نوری
همین قدر بگم که زیباترین لحظات زندگی ام را که می توانست در مسیر بالندگی علمی من قرار داشته باشد و از جوانی ام لذت ببرم ، تحت تأثیر القائات فریبکارانه سازمان مجاهدین خلق به اردوگاه نشینی بر خلاف خواست مردم کشورم قدم برداشتم. اما خدا رو شکر که توانستم زود به ماهیت پلید سرکردگان سازمان پی ببرم و با سماجت و تحمل سختی های فراوان از تار عنکبوتی مجاهدین خلاصی یابم . و زندگی راحتی را کنار خانواده ام داشته باشم و به تمام دروغ هایی که گروهک تا کنون از میهنم به خوردمان داده بود پی بردم و آرامش را در کنار هم میهنانم احساس می کنم و تلاش خواهم کرد هر موقع که بتوانم در مورد ماهیت ضدخلقی فرقه رجوی مطالب مستندی را از مشاهدات عینی خودم برای کسانی که هنوز به خیانت های رهبری سازمان پی نبرده اند در این وبلاگ منتشر کنم .