نامه ای برای پدرم حمیدرضا نوری در کمپ مجاهدین
انجمن نجات مرکز اراکسهشنبه 28 مرداد 1404

سمانه نوری
پدر جان سلام
حالت چطور است نمی دانم در کمپ آلبانی در چه وضعیتی هستی؟ به لحاظ جسمی سالمی یا نه؟ خبری از شما ندارم دلم خیلی برای شما تنگ شده! یادی از دخترت نمی کنی گویی که هیچکس را در این دنیا نداری. منتظر تماست هستم ولی تماسی نمی گیری پدر جان واقعا در کمپ چکار می کنی به چه کاری مشغولی که باعث شده خانواده ات را فراموش کنی؟ سئوالم از شما این است چرا خودت را در دام انداختی و بهترین دوران خوب خودت را نابود کردی. برای چه و به چه دلیل؟
تا به حال چندین نامه برای شما ارسال کردم ولی شما جوابی به من ندادید. چرا؟ معلوم است که شما زندانی هستید و کاری نمی توانی انجام دهی و اختیارت دست خودت نیست. من آن قدر نامه برای شما ارسال می کنم تا جواب مرا بدهی و یا با من تماسی بگیری. همیشه چشم انتظار شما هستم تا یک روزی خودت را نجات دهی و شما را در آغوش بگیرم.
دخترت سمانه
همین قدر بگم که زیباترین لحظات زندگی ام را که می توانست در مسیر بالندگی علمی من قرار داشته باشد و از جوانی ام لذت ببرم ، تحت تأثیر القائات فریبکارانه سازمان مجاهدین خلق به اردوگاه نشینی بر خلاف خواست مردم کشورم قدم برداشتم. اما خدا رو شکر که توانستم زود به ماهیت پلید سرکردگان سازمان پی ببرم و با سماجت و تحمل سختی های فراوان از تار عنکبوتی مجاهدین خلاصی یابم . و زندگی راحتی را کنار خانواده ام داشته باشم و به تمام دروغ هایی که گروهک تا کنون از میهنم به خوردمان داده بود پی بردم و آرامش را در کنار هم میهنانم احساس می کنم و تلاش خواهم کرد هر موقع که بتوانم در مورد ماهیت ضدخلقی فرقه رجوی مطالب مستندی را از مشاهدات عینی خودم برای کسانی که هنوز به خیانت های رهبری سازمان پی نبرده اند در این وبلاگ منتشر کنم .