دلنوشته مادر چشم انتظار معصومه اولادی
انجمن نجات مرکز قزوینشنبه 3 خرداد 1404

مادر معصومه اولادی
دختر عزیزتر از جانم معصومه مهربانم سلام
سلامی به گرمی آفتاب و به روشنایی مهتاب. دختر مهربان و زیبای من این نامه ای که به دستت می رسد دلنوشته ای است از یک مادر پیر و چشم انتظار که 21 سال است هر روز و شب در بالکن خانه می نشینم و بیرون را نگاه میکنم و هر کسی که رد می شود در دلم می گویم الان معصومه جانم می آید و نور چشمانم را دوباره می بینم.
در این سالها که تو نبودی همه خواهرها و برادرانت ازدواج کردند و صاحب فرزند شدند. تنها نگرانی من قبل از مرگم این است که یکبار دیگر صورت زیبایت را ببینم و تو را در بغل خود بگیرم. عزیز دل مادر تو هم مانند دیگر دوستانت به آغوش گرم خانواده برگرد و برای خودت تشکیل خانواده بده و زندگی خوب و شادی را در کنار عزیزانت تجربه کن.
من و برادرها و خواهرهایت همگی منتظر و چشم به راه آمدن تو هستیم. نور چشمان مادر، امید دل مادر امیدوارم خیلی زود تو را ببینم. به امید آنروز باز هم در بالکن می نشینم و منتظر می مانم تا یکبار دیگر تو را در آغوش بگیرم.
مادر جان حداقل یک تماس با مادرت داشته باش این دیگر حداقل خواسته یک مادر چشم انتظار است. به امید دیدنت
از طرف مادری پیر و دل سوخته و چشم انتظار
قمری مرادی
همین قدر بگم که زیباترین لحظات زندگی ام را که می توانست در مسیر بالندگی علمی من قرار داشته باشد و از جوانی ام لذت ببرم ، تحت تأثیر القائات فریبکارانه سازمان مجاهدین خلق به اردوگاه نشینی بر خلاف خواست مردم کشورم قدم برداشتم. اما خدا رو شکر که توانستم زود به ماهیت پلید سرکردگان سازمان پی ببرم و با سماجت و تحمل سختی های فراوان از تار عنکبوتی مجاهدین خلاصی یابم . و زندگی راحتی را کنار خانواده ام داشته باشم و به تمام دروغ هایی که گروهک تا کنون از میهنم به خوردمان داده بود پی بردم و آرامش را در کنار هم میهنانم احساس می کنم و تلاش خواهم کرد هر موقع که بتوانم در مورد ماهیت ضدخلقی فرقه رجوی مطالب مستندی را از مشاهدات عینی خودم برای کسانی که هنوز به خیانت های رهبری سازمان پی نبرده اند در این وبلاگ منتشر کنم .